داستان بازی The Last of Us | روایتی از زندگی آخرین بازماندگان - مجاهد مجازی

داستان بازی The Last of Us | روایتی از زندگی آخرین بازماندگان - مجاهد مجازی

لینک کوتاه مطلب :
https://vmojahed.ir/?p=4352
endtime.videogame.cd .822 80x80 - داستان بازی The Last of Us | روایتی از زندگی آخرین بازماندگان
مستند بازی های رایانه ای و آخرالزمان
13 آذر 1396
اهواز | دوره تربیت راهنمایان سواد فضای مجازی . مهدی حق وردی طاقانکی
تصاویر همایش سواد فضای مجازی اهواز
24 آذر 1396
نمایش همه
the last of us.001 822x480 - داستان بازی The Last of Us | روایتی از زندگی آخرین بازماندگان

داستان بازی The Last of Us | روایتی از زندگی آخرین بازماندگان

The Last of Us عنوانی است که ناتی داگ بلافاصله پس از انتشار رسمی آن مورد تحسین منتقدین مختلف و کاربران قرار گرفت که مهم ترین بخش از این توجه به داستان بازی بود.

 

روایتی بسیار زیبا و خارق العاده از یک زندگی که تمام آن را موجوداتی وحشتناک و خطرناک تشکیل داده بودند تنها چیزی که در آن باقی ماند بازماندگان بودند.

افرادی که دیگر زندگی های گذشته ی خود را به خاطر نداشتند و فقط سعی می کردند با شرایط جدید کنار آمده و سعی کنند زندگی جدید خود را به بهترین نحوی که می توانند ادامه دهند.

در این بین داستان اصلی The Last of Us در واقع زندگی تعدادی از همین بازماندگان را به تصویر می کشد که در ابتدا ما را کمی با زندگی گذشته ی آن ها نیز آشنا می کند.

اینگونه است که روایت داستانی بازی کم کم وابستگی خاصی با بازیکن پیدا کرده و در نهایت طی مدت زمانی به خوبی نشان می دهد که این شخصیت ها از گذشته تاکنون چه قدر تغییر کرده اند و حالا به کجا رسیده اند.

 

در ابتدای بازی فکر می کنیم همه چیز حول همین خانواده ی کوچک اما دوست داشتنی و خوشبخت می چرخد, دختری کوچک به نام سارا که به همراه پدرش جول در خانه ای زیبا زندگی کرده و بی صبرانه منتظر است تا تولد پدرش را به او تبریک بگوید.

او مادرش را از دست داده اما با وجود پدری که بیش از هر چیزی به او عشق ورزیده هیچ وقت کمبود مادرش را احساس نکرد و در کنار جول به اندازه ی کافی خوشبخت بود.

عمویش تامی هم گاهی اوقات به آن ها سر می زد و همین شده بود خانواده ای که در ابتدای داستان بازی با آن ها آشنا می شویم و فکر می کنیم در سختی ها همه کنار هم هستند.

 

آن ها عکس های بسیاری داشتند که تمامی آن ها را به دیوار خانه چسبانده و در کنار هم خاطرات بسیاری ساخته بودند.آن ها به همراه هم و البته در کنار تامی به یک کارناوال برای دیدن فوتبال رفتند و در آن جا کلی خوش گذراندند.

این سختی خیلی زودتر از چیزی که انتظار داشتیم آغاز می شود و غیر منتظره تر از آن از هم گسستن این خانواده در چند دقیقه ی ابتدایی بازی است که روایت آن ثانیه به ثانیه ی بازیکن را به احساس تبدیل می کند.

هر قدمی که در بازی بر می داریم داستان زیبا تر از قبل روایت شده و ناگهان پس از شیوع یک بیماری ناشناخته در شهر جنگی بزرگ رخ داد که تمامی بازماندگان نام outbreak را روی آن گذاشتند.در این جنگ خبری از متجاوز یا دشمن نبود, بزرگ ترین تهدید تنها یک بیماری لاعلاج بود که کم کم به تمام مردم شهر سرایت کرد و نیم بیشتری از آن ها را گرفتار کرد.

در ساعاتی پیش از شیوع بیماری سارا برای تولد پدرش به او یک ساعت مچی جدید هدیه داد تا جول از آن به جای ساعتی که چند هفته ی پیش شکانده بود استفاده کند.

او با خود عهد کرد همیشه این ساعت را نزد خود نگه دارد و مدت زمان زیادی با این خاطره ی زیبا حفظ نشد چرا که بیماری به سرعت به همه سرایت می کرد و ظرف مدت زمان کوتاهی نیم بیشتری از مردم را بیمار کرد.

اما این بیماری همه چیز را بهم ریخت و درست زمانی که او به همراه سارا و تامی در حال فرار بود یک مامور امنیتی با تفکر این که آن ها هم بیمار هستند شروع به شلیک می کند تا از خود دفاع کند. البته به او دستور داده می شود تا به این دو شلیک کند و علی رغم تلاش های جویل برای فهماندن اینکه آن دو سالم هستند ، باز هم نمی تواند سارا را نجات دهد

 

اما این درگیری ناخواسته به بزرگ ترین و ناگوار ترین اتفاق زندگی جول تبدیل می شود و در یک لحظه او به راحتی سارا دخترش را از دست می دهد. بدون این که متوجه شوند یکی از تیر های این مامور به سارا برخورد کرده و او تنها برای مدت زمان کوتاهی وقت دارد کنار پدرش بوده و از او خاحافظی کند.

تک تک لحظار درد آور و پر از عذاب این داستان زیبا با زیبایی تمام روایت می شود و در همان آغاز بازی تمام هوش و حواس و احساس بازیکن را به خود اختصاص می دهد, تا جایی که ممکن است گریه کنید.

بعد از گذشت از آغاز این داستان سنگین, قدم در دنیای دیگری می گذاریم و بیست سال بعد را می بینیم که بیماری دیگر هیچ چیز عادی و طبیعی درون شهر باقی نگذاشته است.

جول بعد از مردن سارا دیگر هیچ دلیل خاصی برای زندگی نداشت و همین باعث شد به راحتی تبدیل به کسی شود که در گذشته هیچ وقت مثل آن نبود. او از هر راهی که می توانست استفاده می کرد تا پول در آورده و زنده بماند اما این کافی نبود چرا که در این بین هر اتفاقی ممکن بود رخ دهد.

 

شهر دیگر مثل گذشته نبود و دولت هم سعی می کرد با ساختن مناطق قرنطینه و قبول بازماندگان, دنیا و زندگی را کمی برای مردم راحت تر کند. در این بین تنها افرادی زنده بودند که تاکنون توانستند از جان خود مراقبت کنند, در این بین Joel هم دیگر یک مرد درستکار نبود, او به یک قاچاقچی تبدیل شده بود و به همه بدبین بود.حالا که سرنوشت او را به عنوان یکی از بازماندگان این جنگ روانی آن هم بدون وجود دخترش, انتخاب کرده بود از هر چیزی که پیدا می کرد به عنوان یک وسیله استفاده می کرد.

جول هم یکی از همین مردم بود و از راه های مختلف برای ادامه ی زندگی در این شرایط خطرناک استفاده می کرد تا این که دومین شخصیت اصلی بازی وارد داستان شده و در یک چشم به هم زدن همه چی را تغییر می دهد.

همه چیز به این دو شخصیت درون بازی ختم می شود که جول را از ابتدای آن می شناسیم و حالا هم از گذشته ی او خبر داریم , هم می بنیم که بعد از بیست سال چه قدر عوض شده است.

با این حال روایت داستانی بازی به حدی قوی است که بازیکن به خوبی متوجه می شود که جول هنوز انسانیتی در وجودش داشت که تنها یک تلنگر نیاز بود تا دوباره بیدار شود.

 

او انسانیت و درستکاری را در اتاقی حبس کرده بود و یادش نمی آمد کلیدش را کجا گذاشته بود.البته شاید این کلید را سارا هنگامی که مرد با خود برد اما در هر حال به این راحتی ها امکان نداشت این در دوباره گشوده شود.

Ellie کلیدی بود که در ورود به این اتاق مهر و موم شده را باز می کرد.او دختری مهربان و کم حرف بود که پیش از انجام هر کاری خوب فکر می کرد و خیلی زود کارهای جدید را یاد می گرفت.

در این میان داستان غنی بازی کمی بازیکن را با الی آشنا می کند تا بهتر بتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم. او تنها چند سال قبل از گسترش و شیوع بیماری ناشناخته و عفونی متولد شد و بنا بر دلایلی او در یک منطقه ی قرنطینه ی نظامی در Massachusetts بوستون نگه داری می شد و همانجا بزرگ شد.

او پس از تولد هیچ چیز از مکان جدیدی که در آن قدم گذاشته نمی دانست اما با گذشت زمان رشد کرد و بزرگ تر شد. درست زمانی که می توانست جهان را بشناسد تنها با بخش کوچکی از یک دنیای بزرگ رو به رو شد و با دنیای پیش از شیوع این بیماری خطرناک آشنایی چندانی نداشت.

زمان گذشت و الی از زندگی تنها چیزی که دید سختی ها و این بیماری خطرناک و ویروسی بود.او هیچ وقت موفق نشد یک زندگی عادی داشته باشد, به مدرسه برود, با دوستانش خوش بگذراند و یا با خانواده به مسافرت برود.

با این وجود او به خوبی بزرگ شد و یاد گرفت چگونه باید در دنیایی که به آن قدم گذاشته زندگی کند و با خطرات کنار بیاید. الی می توانست از خود مراقبت کند, او زمان های مختلفی با گروه های پسر به مبارزه می پرداخت تا بتواند از اموال خود مراقبت کند و همین امر او را از همان دوران کودکی به دختری محکم و با اراده تبدیل کرد.

 

با این حال هیچ وقت نمی توان از دست سرنوش فرار کرد و همین امر سبب شد الی در طول زندگی اش در یک مدرسه ی شبانه روزی چیز های بسیاری یاد بگیرد و با رایلی اولین و تنها ترین دوستش آشنا شود.

شاید فکر می کرد زندگی بهتر شده اما موجوداتی که تمام این زندگی را پر کرده بودند رشته ی این تفکراتش را پاره کرد و در کنار آن الی فهمید که حتی با زخم و خراش عمیق از سوی آن ها هم به این بیماری مبتلا نمی شود.

عفونت به بدن او وارد شده و به راحتی دفع می شد بدون این که حتی ذره ای بر روی مغز و کنترل کار هایش تاثیر بگذارد و همین امر او را به کلیدی برای نجات بشریت از دست این موجودات خطرناک تبدیل کرد.

در این بین است که چیزی برای ارتباط و اتصال بین جول و الی خلق می شود و داستان بازی به زیبایی نشان می دهد که هیچ اتفاقی بی دلیل رخ نخواهد داد.پس یکی از همین اتفاقاتی که زندگی را می سازد باعث شد جول و الی به صورت خیلی ناگهانی و در مکانی پر از موجودات خطرناک با هم ملاقات کرده و اینگونه با یکدیگر همراه شوند.

وجود الی باعث شد جول تکانی به خود بدهد و در اتاق خاک خورده ی انسانیت و درستکاری را باری دیگر بگشاید. اما این تنها گزینه ی موجود نبود بلکه جول هنگامی که به همراه دوستان خود قصد داشتند یک محموله را از یک کشتی نظامی خارج کنند با الی رو به رو شدند.

ین آغاز راهی است که الی و جول به همراه هم پیش گرفته اند.راهی که در انتها رابطه ی عمیقی بین آن دو ایجاد می کند و در کنار هم سعی می کنند به نسل بشر امید دهند که هنوز هم می توان زندگی کرد و این بیماری می تواند پایانی داشته باشد.

جول می فهمد که الی به این بیماری دچار نمی شود و در واقع خون او می توانند مانند یک پادزهر برای درمان این بیماری همه گیر و خطرناک باشد.بنابراین هر دو به همراه هم تصمیم میگریند هرطور که هست زنده بمانند تا بتوانند نسل بشر را نجات داده و دنیا را از شر این بیماری خلاص کنند.

آن ها در این راه با موانع بسیاری رو به رو می شوند و برای این که الی هم بتواند از خود مراقبت کند جول به او تیر اندازی و استفاده از سلاح های مختلف را می آموزد.

اینگونه است که رابطه ی بین جول و الی مدام عمیق تر از قبل می شود چرا که آن دو همیشه جان یکدیگر را نجات داده و به هم کمک می کنند. در این بین الی درمورد سارا دمی فهمد و بی اختیار در طول روایت داستانی زیبای بازی او به عنوان دختر بچه ای که تاکنون بدون یک خانواده زندگی کرده, سعی می کند به جول نزدیک شود.

شرایط خود به خود آن ها را به هم وابسته کرده و در انتها الی به کسی تبدیل می شود که جول او را سال ها پیش از دست داده بود و این وابستگی عمیق و رابطه بین آن ها با طولانی تر شدن راه مدام بیشتر و بیشتر می شود.

همه ی راه را با آن ها طی می کنیم و در این بین داستان بازی هر بار با دیالوگ هایی زیبا و اتفاقاتی هیجان انگیز بازیکن را شگفت زده کرده و تمام احساسات او را زیر و رو می کند.

تا این که تمام سعی و تلاش این دو شخصیت اصلی به ثمر نشسته و آن ها با وجود همه ی مشکلات به راه خود ادامه می دهند تا این که بالاخره به بوستون می رسند. هر دو بسیار امیدوار بودند بتوانند به ریشه کن کردن این بیماری کمک کنند اما انگار به این راحتی ها هم ممکن نبود.

 

جراحان توضیح دادند برای این که بتوانند پادزهر درست کنند باید از مغز الی استفاده کنند و این امر منجر به مرگ او می شود.همین امر کافی بود تا وابستگی بین الی و Joel پر رنگ تر شده و او در انتها اجازه ی این کار را به جراحان ندهد.

جول به الی قول داد تا همیشه کنارش بماند و هیچ وقت او را به راحتی از دست ندهد.آن دو تصمیم گرفتند سعی کنند تا به یک روش دیگر از پس این زندگی جدید خود بر آیند و در این بین بسیار به هم کمک کنند.

الی هم تصمیم خود را گرفت و با جول همراه شد, او هنوز بچه بود و از زندگی تنها چیزی که دیده بود, سختی و بیماری و اتفاقات ناگوار بود.بنابراین با امید این که شاید بتواند با وجود چنین شهر و بیماران خطرناکی در کنار جول لحظات به یاد ماندنی داشته باشد, دوباره با او همراه شد.

الی زندگی جدیدی را آغاز کرد و این خود یک راه جدید و جداگانه ای بود.او حالا در کنار جول هدف بزرگ تری داشت و دوست داشت با تمام وجود به مت آن حرکت کند و در این بین همیشه همراه جول باشد و به او کمک کند.

این داستان هم چنان ادامه دارد و جول نیز هم چنان یک پدر خوب و مهربان است, شاید الی دخترش سارا نباشد اما آنقدری در کنارش بوده که او را یک خانواده ی جدید بداند.

تنها چیزی که در این میان می ماند آینده است و امید به این که بتوانی برای رسیدن به آن بهترین انتخابت را بکنی.داستان بازی نیز به زیبایی نشان داد که الی و جول تصمیم بگیرند با وجود همه ی اتفاقات گذشته و مشکلات آینده, باز هم در کنار هم به سمت هدف خود پیش رفته و امید داشته باشند که به زودی به آن ها می رسند.

امید, نوری در تاریکی است که هر وقت راهت را گم کردی به سمتش می روی و در انتها می توانید در تاریکی مطلق به پاسخی محکم دست پیدا کنی.پس سعی کن همیشه امیدت را در گوشه ای قلبت نگه داری تا در روز مبادا از آن استفاده کنی.

این تمام چیزی است که از احساس, اتفاقات, دیالوگ ها, سختی ها و زیبایی های داستان غنی بازی The Last of Us آموختیم و با وجود چنین روایت عالی و بدون نقصی هیچ وقت هم آن ها را از یاد نخواهیم برد.

 

منبع :

http://bazitalk.ir/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-the-last-of-us/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *